Posts Tagged nostalgia

دیروز خطی به فارسی نوشتم
بعد از دو سه سال
حس نوشته های کلاس اول را داشت

شش هزار و هفتصد و هفتاد و سه. شش هزار و هفتصد و هفتاد و سه روز میگذرد از اولین روزی که پا به کلاس درس گذاشتم. برای همه روز عجیبیست این روز اول دبستان. آغاز خیلی چیزهاییست که من و تو دیگر باید فقط حسرتش را بخوریم. امروز اما آخرین روزی بود که سر کلاس درسی نشستم. آخرین روز درس، آخرین کلاس.

اولین روز دبستان را درست به خاطر ندارم. این آخرین روز هم آنقدر ها که فکر میکردم پر خاطره نبود. کم و بیش مثل روزهای دیگر. خوشحالم از اینکه تمام شد آنچه که از استاد هایم باید می آموختم. موفق بوده ام کم و بییش.

هنوز از دانشگاه چند سالی مانده. چند سالی مانده تا پایان دکترا اگر فلک یاری کند. اما امروز که نشستم و لحظه ای فکر کردم که چه شده است و کجا رسیده ام… که چه زود گذشت این قریب به ۲۰ سال عمر و چه ها که نگذشت در کلاس های درس… خاطراتی از لحظه های تلخ و شیرین دوران تحصیل، پشت میزهای شکسته دبستان، سر کلاس دانشگاه، صدای تند و کند و گاه سنگین اساتید… نه، دیگر نخواهم شنید صدای پچ پچ همکلاسی را که سر کلاس جک تعریف می کند…. دیگر سر کلاس های اول صبح چرت نخواهم زد. شب امتحان آخر ترم را زنده داری نخواهم کرد. چانه نخواهم زد با استاد برای تمدید مهلت تمرین… هنوز عرق آخرین روزم خشک نشده و دلتنگ کلاسم… دلتنگ آن روزهای پر احساسم. با تمام خوبی ها و بدی هایش…

پیر شده ایم جان تو، پیر شده ایم. وقتش است که بچه مان برود سر اولین کلاسش. شاید او هم روزی بنویسد از آخرین روزش. شاید او هم بنویسد روزی، بنویسد شش هزار و هفتصد و هفتاد و سه.

دلتنگی هایم به کنار

هوای نه چندان بهاری هم به کنار

اما به شادیهایمان قسم که دلم هوای پیک شادی کرده

هوس کرده ام که ننویسمش تا شب سیزده

و آن شبش خانه را پر کنم از نق نق هایم


خاطرات
زندگی منشوریست در حرکت دوار! منشوری که پرتو پر شکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آن را دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی: “داستان زندگی” (هانیکو)
به نظر من یه خونه هر جایی می تونه باشه. می تونه بالای یه ساختمون بلند باشه ، می تونه بزرگ یا کوچیک باشه. می تونه برای هر کس مفهومی داشته باشه. می تونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه. می تونه رنگ قرمز یا به رنگ…ولی من یعنی بهتر بگم ما معتقدیم خونه هر چی که باشه باید سبز باشه. بله! سبز و همیشه سبز.(خانه ی سبز)
علی کوچولو…توقصه ها نیست…مثل من و تو…اون دور دورا نیست…نه قهرمانه…نه خیلی ترسو…نه خیلی پرحرف…نه خیلی کمرو…خونشون در داره…در خونشون کولون داره..حیاط داره…ایوون داره…اتاقش طاقچه داره…حیاطش باغچه داره…با غچه که داره گلکاری…کنار حوضش گل گلی…لای لای لای (علی کوچولو)
عروسکا! عروسکا! کجایید؟ کجایید؟ مادربزرگ ! هادی هدا ! بیایید بیایید. عروسکای خوبیم…از نخ و میخ و چوبیم…عروسکای خوبیم…از نخ و میخ و چوبیم…پدر کجاست؟ من اینجام… مادر کجاست؟ همین جام…عروسکای نازیم…قصه رو ما می سازیم…عروسکای نازیم…قصه رو ما می سازیم…بیایید بیایید…سلام! سلام! راستی خودمم آق بابام.عروسکای قصه ایم…نون و پنیر و پسته ایم. (هادی و هدا)
خونه ی مادر بزرگه…هزار تا قصه داره…خونه ی مادربزرگه…شادی و غصه داره…خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره…خونه ی مادر بزرگه…گیاه و سبزه داره…کنار خونه ی ما…همیشه سبزه زاره…دشتاش پر از بوی گل…اینجا همش بهاره…دل وقتی مهربونه…شادی میاد می مونه…خوشبختی از رو دیوار…سر می کشه تو خونه… (خونه ی مادر بزرگه)
آقای رارنده..آقای رارنده..یالا بزن تو دنده..برو به سمت تهرون…می خوام برم تلفیزیون…من می شم همکار مُرجی..همدم و همیار مُرجی…می گیم و می خندیم و شادیم و سرخوش…واسه بچه ها داریم برنامه ی خوش… (کلاه قرمزی و پسرخاله)
ک مثل کپل…صحرا شده پر ز گل…گ مثل گردو…بنگر به آن سو…ب مثل بهار…آچه آچه…پ مثل پسته نباش خسته ایششششش…م مثل موش…برخیز و بکوش..برخیز و بکوش! (مدرسه ی موشها)
اونی که تو فیلم گفت رو بگو! مسابقه ی هفته را یادتان هست؟ درود بر زنده یاد منوچهر نوذری!
سلام. من زبل خان شکارچی هستم. قابل اعتماد. منحصر به فرد. همه زبل خانو می شناسن. همیشه پر هیجان. بدون آرام و قرار. زبل خان اینجا. زبل خان اونجا. زبل خان همه جا. فقط کافیه دستش رو دراز کنه تا یه حیوون وحشی رو بگیره……..اوه! کارگردان ! این شیر اینجا چی کار می کنه؟
زی زی ، گولو ، آسی ، پاسی ، دراز ، کوتاه، تا ، به ، تا.
لیست کامل تر را اینجا ببینید.
آهای روزگار لاکردار، پیر کردی ما رو رفت!