You only need to look in the right direction…
“Down at my shoes”, Lionel-Groulx (Montreal Metro)
You only need to look in the right direction…
“Down at my shoes”, Lionel-Groulx (Montreal Metro)
A: There is a metaphysical afterlife beyond the realm of physical science.
B: There is no metaphysical afterlife beyond the realm of physical science.
1) A true and B false, says the religious.
2) A false and B true, says the atheist.
3) A and B both logically plausible, difficult/impossible to (dis)prove, says the agnostic. The rest is cost-benefit analysis.
4) A and B both false, says the moron.
I think I’m 0.1% (1), 0.9% (3) and 99% (4).
Naggers, slackers, workaholics, whoever we are, we get so caught up in our lives that we forget to think it twice. We get so lost in our countless dreams and ridiculous expectations that we take everything for granted. All the joy, happiness and beauty that is surrounding us, and yet we only seem to see the empty half of the cup. Aimlessly seeking those “baked happiness packages”, seeking the empty promise of a happy life in a big house…
It seems so easy to forget that true happiness comes from the smile on a face other than yours. What if you could help someone get a decent education by canceling one of your eat outs in a month, or by cutting down on the number of ice creams you eat, or the number of movies you watch… Even the least privileged of us living at this side of the globe could spare 10 dollars of luxury expenses a month, and yes we won’t die if eat out 4 times instead of 5.
Life is for sharing. Share yours. Become a global parent.
If you know of a similar similar UNICEF programs outside Canada, please share in the comments.
وقتی که فکر می کنی همه چیز درسته و خودت را برای یه اتفاق مهم آماده کردی، یهو یه اتفاقی میفته و همه چی عوض می شه. می مونی انگشت به دهن. برادرم و چند تا از دوست های دانشگاه تهران هفته پیش همچین تجربه ای داشتن. برای ترم پاییز از دانشگاه های کانادایی پذیرش داشتن و در آخرین مرحله گرفتن ویزای کانادا، وقتی که هیچ کس انتظارش رو نداشت همه ریجکت شدن. دلیل هایی هم که براشون آوردن به نظرم الکی میاد. احتمال زیاد مربوط به شرایط سیاسی بوده تا شرایط این بچه ها. البته گویا فکر اینجا ها رو کرده بودن، اما در هر صورت خیلی غیر منتظره بود.
با خودم فکر می کردم که اگه من جای داداشم یا اون دوستام بودم چیکار می کردم. من اهل برنامه ریزی بلند مدت نیستم ولی همیشه سعی کردم برای کوتاه مدت برنامه های موازی داشته باشم که اگه یکی به مشکل خورد راه در رو داشته باشم. ولی هر چقدر هم که آدم آینده نگر باشه بالاخره یه روزی هست که کارش بد جوری گیر می کنه و یه موقع وسط زمین و هوا می مونه و میگه “حالا چی”؟ آدم ها رو باید توی این جور موقع ها با هم مقایسه کرد. آدم های بزرگ خوب بلدن از این جور شرایط عبور کنن. ولی هر آدم بزرگی یه چیزی ته دلش داره که در اوج نا امیدی وقتی که پاها سست شده و مشکلات دارن به آدم غلبه می کنن فریاد می زنه “بایست تا زنده ای”.
عجیبه، سخته، زشته، قشنگه. هر چی هست همینه. زندگی هر جوری که بهش نگاه کنی یه فلش بیشتر نداره: رو به جلو در محور زمان. بخوای یا نخوای ساعت برات تیک تیک می کنه. چه ناراحت باشی چه خوشحال. چه کج بری چه راست. بعضی اوقات آدم توی زندگی یه طوری غرق می شه که نه گذشتن زمان رو حس می کنه و نه حتی بهش اهمیت می ده. ولی گاهی اوقات لازمه که ترمز دستی رو بکشی، بشینی توی یکی از این لحظه ها و با تمام وجود زندگی کنی. چشماتو ببندی و ثانیه هات رو نفس بکشی. نفس بکشی: تیک تیک زندگی …
The summary of my life in the past two years. History of sent+received emails on four weeks intervals.
خواستم بنویسم… از بدبختی، از بلاهت جمعی. از مردمی که دست به دست هم دادند تا تیشه بزنند بر ریشه خود. خواستم بنویسم از دردها، از غصه ها. خواستم بنویسم که غصه ام گرفته از این قصه بی پایان. غصه ام گرفته از قصاص این جرم ناکرده. غصه ام گرفته از بی خردان. از این بی همه چیزان همچون من.
خواستم بنویسم… که چگونه فکر و اندیشه و احساسم را با بازی گرفتند. خواستم بنویسم که چگونه مرا به کشتن کودکان چند ساله عادت داده اند، به نام آزادی! مرگ بر آن آزادی! مرگ بر من! مرگ بر تو و ننگ بر ما!
خواستم بنویسم… که لعنت بر آن زبانی که کشتن بی گناهان را حلال کرد بر مردمی نجس تر از نجاست سگ! خواستم بنویسم که هار شده اند این طایفه آدمیت. می کشند و می خندند که کشتیم!
خواستم بنویسم که خسته ام! خسته ام از این همه بی خردان خوار و خمود. خوک صفتان خود خواهی که خیز بر داشته اند، در خیال خام خود، برای خرده خوراک خویش. می خورند و نشخوار می کنند و خم به ابرو نمی آورند، که خرده دلشان خردلی نمی جنبد برای گونه های خیس یتیمی خردسال. خرد مردمانی که می فروشند حقیقت تلخ را به خوابی خوش. خسته ام از این خیل خستگان. خسته ام از این نوشته های بی خود تر از بی خود. خواستم بنویسم که بی خود شده ام، در این عصر تابستان. بی خود شده ام و مانده ام تنها… با خدای خود.